تبليغاتX
انجمن روسپیان غمگین ما

انجمن روسپیان غمگین ما

ولادیمیر استراگون

ماده سگ

 

خواب که بودی،یه سگ ماده اومد بالا سرت نشست و شاشید روت.تو خواب بودی،نخواستم بیدارت کنم.یه خواب سنگین افتاده بود روت،افتاده بود رو زمین اینجا.لعنت به این شانس گهی!خیلی وقته خواب ندیدم.هر شب که تو خر و پفت بلند میشه و من می خواد خوابم ببره تازه،آرزو می کنم،آرزومو به ستاره ها میگم،میگم کاشکی خواب ببینم.خواب یه سگ ماده رو ببینم که بیاد و بشاشه رو ما دو تا.مام بخندیم بهش.بخندیم به هم.اونقدر بخندیم تا بترکیم دو تامون.هی ولادیمیر!ولادیمیر مسخره!خواب که بودی،اومدم نشستم بالا سرت و نیگات کردم.انگار داشتی خواب می دیدی.لبخند رو لبات بود.شاید خواب مو خرمایی خودتو می دیدی که دست تو دست هم دارید تو خیابونای خیس پاریس قدم می زنین،گودو هم رو سرتون چتر گرفته.ولادیمیر!خوش بحالت که داری خواب می بینی.من که برم بخوابم،خواب فرشته ی خودمو می بینم که نشستیم دو تایی داریم بهت می خندیم.تو که سگه داره روت می شاشه.چشاتو وا کن ولادی!ولادی مسخره!من می خوام برم بخوابم.

+ نوشته شده در  89/05/26ساعت 2  توسط استراگون  | 

هی گوگو! دارن پوزو رو دار می زنن...

 

دیشب به لاکی گفتم برامون آوازای عاشقونه بخونه . بعدش می دونی چیکار کرد ؟ هر دو تا پاشو کرد تو کفشای پوزو و گفت که می خواد به گردنامون طناب ببنده و بیچارمون کنه . گف می خواد مادرامونو به عزامون بشونه . بعد از این خواب دیدم ؟ خواب دیدم دارم واسه شانزه لیزه داستانای سکسی تعریف می کنم و ازش می خوام واسه روسپیای بی حموم بارون بشه وان گرم بشه کف کنه کف کنه . کف کردم . نمی دونم هنوز از خواب می پریم ما یا این دنیای لاکرداری خودکشی کرده . هی گوگو ! تو داری خر و پف می کنی کنار یه روسپی از همه دنیا وا مونده و من همش دلم واسه زنای چاق می سوزه . من دلم نمی خواد هیچ طنابی گردن لاکی باشه . حالا م می خوابم تا خواب ببینم لاکی با زنای زبون دراز پاریسی می خوابه و مارتینی کوفتش می کنه . پوزو هم پای چوبه ی دار مادربزرگش خودشو خیس کرده . تو هم که کنار روسپی خودت رو تخته سنگ عشقبازی می کنی و منم خواب می بینم و گردن می کشم تو این جاده ی لاکرداری تا گودوی من بیاد گودوی من با مو های خرماییش... . هی گوگو ! دارن پوزو رو دار می زنن... .

 

+ نوشته شده در  89/05/12ساعت 23  توسط ولادیمیر  | 

تولدت مبارك ولادي

 

من اصلن نمي فهمم چرا بايستي تولد كسي رو بهش تبريك گفت؟هيچ وخ از جشن تولد خوشم نيومده.مسخره س.مثل همه ي چيزاي مسخره ي ديگه توي اين دنياي مسخره.كه ما ازش فاصله گرفتيم و اين گوشه پرت افتاديم.

ماه داره بالا مياد و از اون بالا به زمين نيگا مي كنه.آآآآخ ولادي! به اين ماه تلخ قسم! انسان يه موجود شكست خورده س.روسپي ها،سرخپوست ها،سامورايي ها،كولي ها،همه شون شكست خوردن.اونايي كه نبايد،همه شكست خوردن.اين خيلي غمناكه.مث ماه غمناكه تو آسمون.تقريبن مطمئن شدم بدون عشق نميشه ادامه داد.به چه انگيزه اي آخه؟وقتي به اون روزا فكر مي كنم ...

دلم مي خواد حالا يه قايق داشتيم و يه رودخونه ي وحشي جلومون بود.اون وخ قايق رو مي انداختيم تو آب و ... مي جنگيديم.بايد بجنگيم تا بدست بياريم اون چيزي كه مي خوايم رو ... خوشحالم كه مصمم شدي.هي ولادي! بهار پاييزي! بايد تبريك گفت به تو كه منم اميدوار مي كني،وقتي مي بينم جدي شدي و قرار نيس كم بياري.

دلم واسه اون شبامون تنگه كه تو سرت رو مي گرفتي بالا و مي گفتي:"تو دوري و بلند،ورنه ستاره ي من نمي شدي" زنده باد ستاره ي تو كه يكي مث تو رو داره.زنده باشه ستاره ي من كه دعوتم مي كنه به موندن،به ايستادن.به بيلاخ كشيدن به همه حتا بي حوصلگي.حوصله كن.دل قوي دار رفيق! ماه تو آسمونه.ستاره ي تو هم تو آسمونه.تو آسمون خصوصي تو كه توش فقط يه ستاره س.ستاره ي تو.

بذار بخندن همه.همه ي آدمهاي خوشبخت كه به زودي محو ميشن.واسه كسي نمي مونن.كسي رو ندارن.صرفن خوشبختن.ما ايستاديم ولاديمير! حالا فرداي تولد توست... بغض مي كنم وقتي خرواري خاطره داريم.نه فقط خاطره... عشق،خطر،جسارت ادامه دادن.

بهتره از اينجا بريم.پوتين هات رو پات كن ولادي! بندهاشو محكم ببند.بايد بريم از اينجا.ماه وسط آسمونه.وسط آسمون تو،آسمونه من،ستاره ي تو،ستاره ي من.لعنت به همه با اين زندگي هاشون.لعنت به اين زندگي.ما زندگي خودمون رو ميسازيم.تو منو اميدوار مي كني پسر.تولدت مبارك.

 

+ نوشته شده در  89/04/11ساعت 2  توسط استراگون  | 

آخ ! عشق من ! عشق کوچولوی من !

 

یه روسپی رو می شناختم که شبا به جای اینکه از مشتریاش پول بگیره از اونا می خواس بهش بگن : آخ ! عشق من ! عشق کوچولوی من ! اما همه ی اون آدما بهش پولو می دادنو می گفتن که از این بازیا بیزارن . می دونی استراگون ! من دلم می خواس واسه چند شب کنار یه روسپی فقط قدم بزنم و بهش بگم : عشق من ! بیا این ور اون آب گلا نریزن لباستو خراب کنن . من از همه ی لباسا بیزارم استراگون ! اما می خواستم یه لباس آبی آسمونی براش  بخرم و بهش بگم : من دیگه باید برم... . حالا داره یه ترانه ی قدیمی یادم میاد . اما دلم می خواد اونو واسه تو بخونم . اونم وقتی که رو درخت داری از گردنت تاب درست می کنیو به کلاغای بیچاره غذا می دی . اما اون لحظه نیست استراگون ! بعضی وقتا می خوام دستامو بگیرم دور گردن خودمو عین یه گوله پرت شم تو آسمون . بعدشم هزارتا فشفشه ی زرد از گریه هام درس بشه . از اونایی که شبای عید آسمونو پر دود می کنن . دلم می خواد دستامو بگیرم دور گردن یه روسپی و باهاش مست مست این ترانه ی قدیمی رو بخونم تا اون یاد مادر خدابیامرزش بیفته و داد بزنه که آی خدا ! ازت متنفرم . امشب داره از اون غاری که توش جا خوش کردی صدای آواز میاد . می دونی استراگون ! ترانه های عاشقونه رو باید ریخت پای درخت تا پس فردا از این بادی که پیچیده تو گوشای من ، نلرزه . آخ استراگون ! ما سوار شدیم . حتا بیلیطم نداشتیم . اگه یادت باشه این قطار داشت میرفت تو دل یه بیابون که توش صدای یه ترانه ی قدیمی میومد . ترانه هه نوک زبونمه اما دلم می خواد گریه کنم...

 

+ نوشته شده در  89/03/16ساعت 2  توسط ولادیمیر  | 

یه شعر برای اونایی که مرگو دوس دارن!

 

ما رو از خونمون بیرون کردن . یه روزی رسید که دیگه اجازه نداشتیم اونجا بمونیم . مجبور شدیم همه چی مونو بذاریم و فرار کنیم . همه ی اونایی که دوسشون داشتیم یا ازشون متنفر بودیم ، همه ی چیزایی که داشتیمو نداشتیم ،همه ی خاطراتمونو اونجا جا گذاشتیمو اومدیم بیرون . اومدیم اینجا . وای ولادی ! خیلی غم انگیزه ! من دلم تنگ شده... واسه پیاده رو های شولوغ و کثیف ، واسه موشای بزرگی که یهو سر و کله شون پیدا می شه . با تعجب و ترس ما رو نگا می کنن . دلم می خواد واسه یه بارم شده منو تو برگردیم و تو کوچه پس کوچه های اونجا گم بشیم . شاید تو زندگی بعدیمون بتونیم تو خونه ی خودمون زندگی کنیم . کسی کاری به کارمون نداشته باشه . اون همه گراز  غوروبا تو خیابونا دنبال ما نکنن تا بگیرن و تیکه پاره مون بکنن . حالم از همه شون به هم می خوره . تا حالا از نزدیک نیگاشون کردی ؟ خیلی چندش آورن ! هنوز صورتای پشمالوشون تو یادمه . شبا میان به خوابمو با دندونای زرد و دهنای گشاد بهم می خندن . هیچ وخ دلیل خنده هاشونو نفهمیدم ولادی ! دلم می خواد همه شونو لت و پار کنم . دخل همه شونو بیارم تا خونه مون از نجاست وجودشون پاک بشه . آخ ولادیمیر ! آسمون اینجا بی رنگه . کاش گودو یه تیکه ابر بودو می شد روش خوابید . خیلی خوابم میاد پسر ! دلم می خواد بخوابمو دیگه هیچ وخ بیدار نشم . اگه هم بیدار شدم یه جای دیگه باشیم . حتا اسم گودو رو هم نشنیده باشیم . از گرازای وحشی پشمالو هم خبری نباشه . دلم یه شعر می خواد . یه شعر که زخم هامو عمیق تر کنه . یه شعر بخون ولادی ! یه شعر !

 

+ نوشته شده در  89/02/28ساعت 8  توسط استراگون  | 

هی دود می کرد

 

شب شده . دوباره می گم برم ببینم کیا هستن که هر شب تو رو می زنن . پا می شم داد می زنم : " استراگون...! " .صدا م ترس شبو بیشتر می کنه . همه چی داره بهم نزدیک می شه . یاد یه خوابی افتادم . راه رفتن بود استراگون ! رو ابرای پنبه ایه مهربون . یه سرخپوست اومد نشست کنارمو شوروع کرد دود کردن . بعد گفت من قبل از اینکه تو رو بشناسم یا حتا خودمو بشناسم با اون آشنا بود . البته من هیچی یادم نمی اومد . یا اینکه خودمو از قصد زده بودم به خنگی و منگی . اونم تو خواب . بعد یهو پاییز شد و من نشستم یه گوشه رو برگای نم دار و شوروع کردم دود کردن . تنباکو رو تنباکو . سرخپوسته گفت : " آدمی که ... " یه لهجه ی نازکی تو صداش بود استراگون ! مو هاش داشتن خاکستر می شدن . اون گفت : " آدمی که دلش کنده بشه ، حتا اگه عاشق موندن باشه ، می ره ، می ره ، حتا اگه نشسته باشه رو یه تخته سنگو یه پاپاسی هم نداشته باشه. " خنده داره استراگون ! اون وقتا نمی دونستم تخته سنگ ینی چی لابد .

غم میاد تو دلم می شینه . تنها می شم وقتی هیشکی نیس که بخواد بشناسمش . اون موقع س که می خوام دس کنم ته حلقم و یه بیابون خنده رو بالا بیارم . آروم بشم . یه پشه که سرش خورده به ماه ، افتاده جلوی پام . برش می دارم . تو دستم دیوونه شده استراگون ! فک کنم اون هر شبیا تو رو مثه این پشه تو دستاشون گرفتن . تو سرت به کودوم ماه خورده استراگون...؟ من دارم تو کودوم... . بیخ گلوم یه چیزی مونده . بریم... بریم...

 

+ نوشته شده در  89/02/25ساعت 16  توسط ولادیمیر  | 

گربه ها

 

امروزم نشستی رو تخته سنگو جاده رو تماشا می کنی . مثل دیروز . مثل پریروز . این روزا تموم نمی شن . تو هم هر روز می نشینی رو اون تخته سنگو باهام حرف نمی زنی . هی ولادی! منتظر کی هستی ؟ منتظر چی هستی ؟ بیا بشینیم برادران کارامازوفو بخونیم . هی ! با تو ام ! انگار که نه انگار که منم اینجا هستم . می دونم به چیزایی که می خواستی نرسیدی . منم نمی خواستم هیچ وخ به جایی برسم . دارم متن کامل وصیت نامه م رو آماده می کنم .

" معشوق همیشه پابرجاست " با این جمله شوروع می شه . دیشب خواب اون شبی رو دیدم که عرق خورده بودیم و توئ حالت خراب شد . مجبور شدیم برسونیمت بیمارستان . من ترسیده بودم بدجور . دکتر و پرستارا اصلن براشون مهم نبود که اتفاق بدی واسه تو بیفته . واسه هیشکی مهم نیس که چه اتفاقی برامون می افته . از اول همینجوری بود . از همون ساعتی که به دنیا اومدیم . " مادر " مادرا زیادی مهربونن . آدمو شرمنده می کنن . مادرم انقدر خوب بود که نمی تونم بهش فکر کنم . هر وخ یادش می افتم حالم بد می شه . حالم از خودم به هم می خوره ... بعضی ها انقدر محبت  می کنن بهت که حالت ازشون بد می شه . چطور می شه جبران کرد ؟ اصلن واسه چی باید جبران کرد ؟ چرا باید کاری کنن که آدم نتونه جبران کنه ؟

نمی خوای پا شی از روی اون تخته سنگ ؟ لابد منتظری تا عمرت تموم بشه و ببینی تو زندگی بعدیت کی می شی ؟ نه ؟ من دوس دارم تو زندگی بعدیم یه گربه باشم . یه گربه ی ولگرد که تو کوچه پس کوچه های یه شهر کوچیک تو هر جای اروپا ویلونه . خاکستریه و چشماش زرده . نه چاقه نه لاغر . یه خونه ای اون اطراف هس که اهالی ش اون گربه هه رو دوس دارن و بهش غذا می دن تا از گرسنگی نمیره . خیلی خوب می شه ولادیمیر ! فکرشو بکن تو هم گربه باشی و ما دوتا با هم باشیم همیشه . تو ماده ، من نر . اصلن اگه دوس نداری تو نر بشو من ماده ! قول می دم هر وخ خواستی باهات معاشقه کنم . معاشقه ی گربه ها رو دوس دارم خیلی ... این ور نمیای ؟ نمیای ؟ با تو ام پسر !

+ نوشته شده در  89/02/12ساعت 15  توسط استراگون  | 

روسپی ِ مو قهوه ای ِ من

 

پاشو نگاش کن استراگون ! قبول نیست ! حرفاتو می زنی و می گیری می خوابی . من دلم تنگ می شه . اونوقت هی گوشامو می گیرم و داد می زنم . داد می زنم و صدامو می بینم که زیر این آسمون کثیف ِ وفادار می پیچه ، تو خودش جمع می شه وٌ دود می شه می ره هوا . قبل از اینکه اینو پیدا کنم پیش خودم گفتم میام دستتو می گیریم میارم دم این درخت تا دوتامون دارایی مونو دربیاریمو بشاشیم پاش . تا اومدم پا شم ، نگام افتاد بهش . دیدم مثه یه خانوم خوشکل کز کرده زیر تخته سنگ و داره با شرم نگام می کنه . فک کنم یه  گل ِ سر  باشه . یه  گل ِ سر  ِ  طلایی که یه موی قهوه ایه بلند بهش آویزونه . آخ استراگون ! یاد سنگای تراشیده ی کف خیابونای خیس لندن افتادم . یا هر جای دیگه . یا یه کوچه ی تنگ افتادم که یه روسپی مو قهوه ای ، لرزون زیر یه طاقیه خوشکل وایساده بود و داشت می لرزید . فک می کنم هرکی از دور مارو می بینه پیش خودش خیال می کنه یه آس و پاس بد قواره ی کچل و دیده که بلد نبوده لباساشو دُرُس تنش کنه . وقتی می بینم شلوارم داره از پاهام کوتاه تر می شه می گم اونا حق دارن . اما روسپی مو قهوه ای ِ من جوری نگام کرد که انگار داشت می گفت : " هی پسر ! بیا اینجا ! می خوام یه بغل گنده بهت بدم که تا آخر دنیا توش گریه کنی... "  گل ِ سر طلاییو که برمی داشتم ، از دماغم خون اومد . سرمو گرفتم بالا و یادم افتاد هنوز این آسمون وفادار ِ لعنتی بالاسرمونه و باید دوباره بیام بشینم رو تخته سنگ . هی استراگون ! استراگون ! چرا اینقدر تنهاییه ما شکل یه بادبادکه که دنبالشو گم کرده و نخش گیر کرده به یه درخت که دوتا دیوونه دارن پاش می شاشن...؟ آخ ! آسمون ِ کثیف ! دلم می خواد استراگون پا شه بهت بگه که چقد ازت متنفره . استراگون ! استراگون ! سرمو که بذارم رو تخته سنگو جاده ، پیدا که بشه ، اونوقت گودو ی من ، مو قهوه ایه من ، میاد تا سراغ  گل ِ سر طلاییشو از ما بگیره . فقط باید پا شیم ، پوتینا رو پا کنیم و تو بگی بریم ، من بگم بریم .

پا شو استراگون ! پاشو ببین داره از موی قهوه ایه روسپی من بوی یه ادکلن گرم میاد . هی... هی... کاشکی یه ابر میومد تا ما پاره ش کنیم و بفرستیمش به خیابونای خیس و هرجایی... .

 

+ نوشته شده در  89/02/08ساعت 5  توسط ولادیمیر  | 

باور كن ولادي!


آره ولادي ! منم فكر مي كردم . به همشون فكر مي كردم . وقتي از جلوم رد مي شدن ، پشت سرم راه مي اومدن يا جلو تر از من قدم مي زدن ، تو سرم داشتم بهشون فكر مي كردم . دلم مي خواست با همشون مي خوابيدم . ازشون مي خواستم كه ترتيبم رو بدن . مثه تازه عروسا پاهامو باز مي كردم از همو مي گفتم fuck me . اما هيچ وقت نشد ! نتونستم . هر بار خواستم بهشون نزديك بشم ترسيدم . فرار كردم . رفتم يه گوشه اي نشستم و به آرزو هاشون فكر كردم . به روياهاشون . به آرزو هاي دور و نزديكشون . احساسي كه داشتم ترحم نبود ولادي ! نه ! يه احساسي بود كه اسمي واسش پيدا نكردم هيچ وخ .

تا يه روز از راه رسيد . تو چشم هاش يه برقي بود كه حتي تو چشاي اون روسپي هام نبود . لبخند مي زد بهم . يه موجود اثيري بود . امواج آزاد ازش مي پاشيد تو هوا و همه جا رو خوش بو مي كرد . گفتم : " سلام " مي ترسيدم يه روز بگم : " خداحافظ " . يه روزي رسيد كه بهم گفت : " دوست ِ من " . يه روزي رسيد كه بهش گفتم : " عشق ِ من " . اون ته ِ دريا زندگي مي  كرد .

قسم مي خورم هيشكي نمي دونست . باور كن ولادي ! فقط من غمو تو چشاش مي خوندم . حس مي كردم كه اونم مي فهمه و مي دونه كه من ديگه تمومم . بريدم از همه وايسادم يه كناري . موهاش رو بو مي كشيدم . بوي بنفشه و سوسن و بهار مي داد . شبا كه تنها مي شدم ، مي ترسيدم . با خودم مي گفتم كه لياقتشو ندارم . لياقت اون روسپيا رو هم نداشتم رفيق ! اصلن به درد هيشكي نمي خوردم . به هيچ دردي نمي خوردم ولاديمير ! حتا حوصله ي تو رو هم سر مي برم . خودم مي دونم . حالا مدتهاست كه مجبوري منو تحمل كني . گاهي سعي مي كنم سرگرمت كنم . اما متاسفم كه نمي تونم . مايوس مي شم . بعد تو مي ري روي اون تخته سنگ مي شيني و زل مي زني به جاده . هيشكي قرار نيس از راه برسه ولادي ! با ايمان مي گم گودو هم نمياد . گودو هم از من خوشش نمياد . اولين باره كه اين اعترافو مي كنم . دلم مي خواد بجاي گودو ، اون اثيري از راه برسه . از پشت سرم بياد و دستاي كوچيكشو بذاره رو چشمام . من اسمشو فراموش نكردم . اميدوارم اون لحظه هم فراموش نكنم . هي ولادي ! ممكنه باهاش از اينجا برم و تو رو تنها بذارم . اگه بياد... . كاش هيچ وخ نيومده بودم اينجا . با تو ام پسر !! 


+ نوشته شده در  89/02/04ساعت 20  توسط استراگون  | 

یه سایه ی هرجایی...

 

می خوام بردارم یه نامه بنویسم . اما تا دست به کار می شم می بینم حتی یه کلمه هم نمی تونم بنویسم . بعد خوشحال می شم که هیشکی بهم نوشتن یاد نداده . می گم داد بزنم بهتره . نگامو که می چرخونم می بینم تو کنار درخت لم دادی و داری چرت می زنی . می دونی استراگون ! هیچی بدتر از این نیس که چرت یه استراگونو پاره کنی . همه ی حرفای تو نامه جمع می شه تو دلم . هر طرفو که نگا کنی یه نفر انگاری منتظر وایساده تا صداش بزنی و اونم بدو بدو بیاد طرفت تا ببینه چی می خوای بلغور کنی واسش . اما سایه هام از روسپی بودن بدشون میاد استراگون ! هی چشم می چرخونی تو این برهوت لامصب تا یه نفر آدم ِ روسپی پیدا بشه و ُ یه دل سیر به حرفات گریه کنه . لای پای هیچ کدوم از آدمایی که می شناسم رد پای مردی و مردونگی و روسپی گری رو نمی بینم . حالا می شینم یاد یه روزایی رو می کنم که هرگز نبودن . واسه منو تو ! استراگون ! روزایی که گهواره ی یه بغل ، آدمو می بره به یه جای خونی و پرتغال ِ سینه های اون بغل آبدار و آبشار ِ زندگی آدم میشه . از گفتن خسته شدم ، خسته شدی استراگون ! گرفتی یه چرت ِ چند ساله بزنی بلکه یه سایه ی هرجایی بیفته رو چشات و از گیر آفتاب لعنتی خلاص ت کنه . منم باید بشینم زمین و زمانو تو بغل یه نفر آدمی که معلوم نیست یه ساعت دیگه داره حرفای کیو گوش می کنه ، بالا بیارم . آخ استراگون ! دلم می خواد توی یه نامه ، به یه آهنگ مبتذل بنویسم که چقدر روزا جاش تو هوای اینجا خالیه . پشت ِ نامه رو هم بفرستم به یه خیابون ِ بلند ِ لاس وگاسی ِ متل دار . بهش بگم چقدر از اینکه رو سینه ت روسپی های آدم دارن قدم قدم به شرافت لحظه های یکی مثه ما نزدیک میشن ، خوشحالم . کاش دست یه سایه میومد و پلکای مُرده مو رو هم می ذاشت . استراگون ! از اینکه توی راه رفتنای همه ی زندگیم انگشتامو می بینم چقدر حال خوبی ندارم . من ولادیمیرم استراگون ! یه سایه باید منو پیدا کنه تا بتونم تکونت بدم و از این خوابی که روسپی هاش منتظر هیشکی نیستن بیدارت کنم . کاشکی یه دست میومد پلکای مُرده مو رو هم می ذاشت... .

 

+ نوشته شده در  89/01/14ساعت 1  توسط ولادیمیر  | 

من فاحشه ام

 

امروز فاحشه اي كنار خيابان ايستاده بود.شاخه گلي در دست داشت و به همه لبخند مي زد.اتومبيل ها جلوي پايش مي زدند روي ترمز و سرنشينان،سرشان را از شيشه بيرون مي دادند و چيزهايي را بهش مي گفتند كه من نمي شنيدم.دورتر ايستاده بودم.فاحشه فقط لبخند مي زد.با هيچ كدام شان نرفت.بيست دقيقه كنار خيابان ايستاده بود.

فردا مي روم بلوار كشاورز،كنار خيابان مي ايستم با شاخه گلي در دست و لبخند مي زنم به همه.شايد اتومبيل ها برايم ترمز بزنند و من به آنها بي محلي كنم.دلم مي خواهد يك فاحشه باشم.من يك فاحشه ام.شناسنامه ام را گم كرده ام.تو استراگون خطابم مي كني.شايد اين اسم را تو برايم انتخاب كرده اي.من هم ولاديمير صدايت مي زنم.تو هم شناسنامه نداري.تو هم فاحشه اي و لبخند مي زني به همه و شاخه گل مي آوري برايم.آخر توي اين برهوتي كه ما هستيم،گل از كجا مي چيني ناكس؟ها؟هيچ وقت موقعي كه دارم باهات حرف مي زنم،نگاهم نمي كني.يا داري بند پوتين هايت را مي بندي يا بازشان مي كني.سرت توي پوتين خودت است!

ديشب خواب ديدم در يك جاده ي مه گرفته،تو از سمتي مي آيي و معشوقه ات از سمت ديگر.من پنهان شده بودم و نگاه مي كردم صحنه را.اميدوار بودم كه بهم برسيد و همديگر را بغل كنيد.چند قدم مانده بود به هم برسيد كه فضا تغيير كرد.ما در سردابه اي بوديم.زن هايي لخت و كريه به دور ميله هايي سرخ و بلتد پيچيده بودند.سر ميله ها معلوم نبود تا كجا مي رفت اما از پايين متصل بودند به زمين.من نشسته بودم روي صندلي و تو برايم "استريپ تيز" كردي.

ولاديمير بس كن! تا كي مي خواهي با اين شاخه خشك روي اين خاك مُرده نقش قلب بكشي؟حوصله ام سر رفته.دوست دارم بخوابم و دوباره خواب آن جاده را ببينم و اينبار تو ومعشوقه ات بهم برسيد و همانجا عشق بازي كنيد و من عشق بازي تان را تماشا كنم...

اصلاً بيا فردا برويم بلوار كشاورز،كنار خيابان بايستيم.بيست دقيقه همان جا.منتظر هيچ.بعد راهمان را مي كشيم و مي رويم!

آه دوست من! دهانم مزه ي خون مي دهد.احساس مي كنم دوباره دارم لاغر مي شوم.كاش مي توانستيم حمام كنيم.چرك ها روي تنم سنگيني مي كند مثل بار هستي بر قلبم.عشق يا شرافت موضوع سخت تري مي توانست باشد از علم يا ثروت! معلم هاي انشا آسان گير بودند چقدر ولاديمير! ته كلاس مي نشستم و از پنجره بيرون را نگاه مي كردم و زني كه هميشه صورتش را مي چسباند به شيشه ي پنجره ي كلاس طوري به من نگاه مي كرد كه يعني هيچ كس نمي بيندش و فقط منم كه مي توانم ببينمش.طوريكه يعني من استراگون هستم و دوستم ولاديمير است.طوريكه يعني من فاحشه ام.تو فاحشه اي.اين اسم را او برايمان انتخاب كرد.

 

+ نوشته شده در  89/01/12ساعت 11  توسط استراگون  | 

يه صداي زنونه اي مياد

هي استراگون ! استراگون ! وقتايي كه خوابي همش هي با خودم قدم مي زنم . آخرش به اين نتيجه مي رسم كه بايد مثل تو خيلي سال پيش پوتينامو در مياوردمو مي خوابيدم . دقيقن چندين ساله كه بالاي سرمون داره صداي راه رفتن مياد . راست مي گم . درست درخت رو دور ميزنه ميره اون ور و مياد دور سر من مي گرده . پاهاش خسته ن استراگون . خسته ي زنونه . تو مي دوني كه نمي دونم از كجا بايد بفهمم كه اين صدا ها زنونه س . ولي خب ! استراگون ! ترسيدم نكنه از اول اين صدا تو گوشم بوده باشه . صدام زد . گفت " ولاديمير ! بهم آرزو هاتو بده ! بهم يخورده جواهر بده تا بتونم برم باهاش يه دوچرخه بگيرم و تموم دنيا رو دنبال يه آدم ديگه بگردم كه دوچرخه داره " خب البته مي دوني استراگون ! اون يه نفر يه مرد هرزه نيست . حتا يكي مثه منو تو هم نيس . اين زنه دنبال يكي مي گرده كه لنگه ي خودشه . آخ استراگون !كاش خوابم مي برد . يا لااقل اين شاخه هاي لعنتي تو دنيا اينقد نازك نبودن . كاش مي فهميديم وزن تو رو تحمل مي كنن اين شاخه هاي جوونو پير ، يا وزن منو . آخ استراگون ! دوست من ! بنداي پوتيناتو باز كن تا باهاش يه بادبادك هوا كنم و روش بنويسم " اين شاخه ي روسپي نازك دنبال يه شاخه مي گرده كه... " كه چي استراگون ! تو كه خوابيدي و اين شاخه ها و اين صداي زنونه اي كه از هوا مياد داره با صداي باد مي خوابه . كاشكي يه زن كه مي خواد دور دنيا رو با دوچرخه ي خودش دور بزنه ، دنبال هيشكي نگرده . كاش تو آكاردئون مي زديو با هم خودمونو مي بستيم به اين شاخه هاي هرزه ي نازك . هي استراگون ! استراگون !
+ نوشته شده در  89/01/10ساعت 20  توسط ولادیمیر  | 

لبه ها

 

ولادیمیر ! تو گفتی " وقتی که از خیانت فرار می کنی ، انگار داری به سرعت به سمت آن می روی . باید انقدر به خیانت فکر کرد و به طرف آن رفت تا یک روز دفن اش کنی . و به عشق ات وفا دار بمانی . " خیلی سخت است . قبول کن ! زندگی آدم را به لبه ها می کشاند و مجبور ات می کند که روی لبه ها راه بروی و حرکت کنی و همیشه این ترس را داشته باشی که نکند بیفتی یک وری . از یک طرفی رفتن بیزارم دوست من . همیشه به روسپی ها فکر کرده ام . شاید آنها هم عشقی دارند و برای فرار از خیانت است که خیانت پیشه می شوند و تن خود را در اختیار ما می گذارند و در ذهن خود ـ موقعی که با ما می خوابند ـ به این فکر می کنند که یک روز با عشق خود همبستر شوند . خود را در آغوش او می یابند و از یاد می برند . همه چیز گریه دار است ولادیمیر ! حالا پوتین هایت را در بیاور و بیا دراز بکشیم . بیا با هم بخوابیم تا به عشقمان وفا دار بمانیم . تا او را از یاد نبریم . بیا روی لبه ها بدویم با پای برهنه و تن لخت . نسیم بوزد و بوی عشقمان را بیاورد برای ما . فاحشه ها دورتر ایستاده اند و ما را تماشا می کنند . به اندام ما نگاه می کنند . نزدیک می شوند و اندام جنسی ما را بو می کشند در حالی که بوی تن معشوقشان در مشامشان است . آه روسپی های غمگین ما ! شما هم بیایید روی لبه ها راه بروید . کفش های پاشنه بلندتان را دربیاورید ، بگیرید دستتان و بدوید روی لبه ها . لبه های زندگی . ممکن است بیفتیم . مهم نیست . این یک نوع زیست انتحاری است . هراسی نیست . باید دوید .

 

+ نوشته شده در  89/01/07ساعت 15  توسط استراگون  | 

اولین و آخرین حرف های مودبانه ی من و استراگون

 

مبنا بر روسپی گری نیست . این مدعا در آغاز جمله ها تکرار می شود . آن اصل و فرع از رفتار آدم ها و تابو های نگاه ، که در بنیان وجود انسان نیست و رفته رفته بدان رخنه کرده ، همان رفتار غیر شریف ضد روسپی گری است . شاید باید در اولین کلمه اشاره می شد که هنوز هیچ مانیفست ثابت و پایداری به رفتار این انجمن راه نجسته . که شرافت انسانیت در هیچ کلمه ای مانا نیست . خطوط نه سعی بر توصیف رفتاری انجمن دارند و نه در اشاعه ی این رفتار . خطوط تنها خواستار نگاهند . البته که در آغاز و در اولین حرف . قرار نیست اینطور خشک راه بیفتد . حالا زمانی و مکانی که لابد اینجا . سر فصل این کلمات به مرور در سطور من و استراگون نمود خواهد داشت . این نیز اولین و آخرین صحبت مودبانه و غیر روسپیانه ی من و استراگون با شماست .

+ نوشته شده در  89/01/01ساعت 0  توسط ولادیمیر  |